تبليغاتX
سفینه

به آنکه حتا
دشنه اش را عاشقم

چون دوستت می دارم
حتا آفتاب هم که بر پوستت بگذرد
من می سوزم
پاییز از حوالی حوصله‌ات که بگذرد
من زرد می شوم
از کوچه که عبور میکنی
عاشق می شوم
و تا کفش های رفتنت ‌جفت می شوند
غریب می‌مانم
و تنها وقتی گریه ای گمان نمی برم در تو
من سبز می‌مانم


پ.ن. شاعر بهمن قره داغي

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت توسط گوسان |

جمعه‌ها عصر حوله دور سرت می‌وزی از قنات پایینی

سر راهت دوباره با وسواس می‌نشینی و پونه می‌چینی

پونه‌ها را دوباره می‌کاری لای موهای خیس بی گلِ سر

می‌روی باز و آه... پشت سرت دشت پروانه را نمی‌بینی

تو شکوهت میان دخترها، ای نجیب اصیل، ای بومی

مثل یک تخته فرش تبریزیست وسط فرشهای ماشینی

پدرت کدخدا، خودت خاتون، باغ خرما... چهار گله شتر

پس غلط کرده عاشقت شده است پسری کامده رطب‌چینی

عسکری، حامد؛ خانمی که شما باشید؛ تهران: نشر شانی، 1388. ص 44

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت توسط گوسان |

ما سروپا تقصير

سبدخاطره هامان هم نيز

خالي از خنده و روئيدن عشق

                   و در اين بي حرفي

مانده در گوشه پستوي اتاق-در هواي تصعيد-

از خدا ميخواهيم

كه شود پنجره ها

              باز به روي خورشيد


پ.ن. شاعد : محمدرضا احمدي ، كتاب ِ از تنهايي جوان انتشارات حميدا سال76

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت توسط گوسان |

ای دل من تو را بشارت باد
که تو را من به دوست خواهم داد

تو بدو شادمانه ای به جهان
شاد باد آنکه تو بدویی شاد

تا نگویی که مر مرا مفرست
که کسی دل به دوست نفرستاد

دوست از من تو را همی طلبد
رو بر دوست هر چه بادا باد...


فرخی سیستانی؛ مجموعه اشعار؛ دبیر سیاقی، محمد(مصحح)؛ تهران: انتشارات زوار، چاپ ششم، تابستان 1380. ص.42
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت توسط گوسان |

غريبه تر از هرشب

مي سپارم تنم را به باد

حلالم كن

كم نبود سهمِ غم از دنياي من

دست هايم را به تقدير

چشم هايم را به راه

و خنده هايم را به لب هاي تو مي بخشم

تا هرچه مي خواهي در من خيره شوي

حالا من مانده ام و مسيري كه با نگاه ِ تو

سنگفرش شد روي شانه هايم

انگار تو اين جا نشسته اي و

هي دست هايت را لابه لاي موهايم تاب مي دهي

انگار دنبال چيزي مي گردي

و هي خيره تر مي شود نگاهت

روي چشم هايم

چشم هايم را مي بندم

تا تو به زمين چشمك بزني


پ.ن. شاعر "احترام سادات توكلي" از كتاب ِ "تو پيش از خورشيد از روي همه حادثه ها مي گذري" نشر داستان چاپ 86

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت توسط گوسان

زنی را می شناسم من

که شوق بال و پر دارد

ولی از بس که پُر شور است

دو صد بیم از سفر دارد

زنی را می شناسم من

که در یک گوشه ی خانه

میان شستن و پختن

درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند

نگاهش ساده و تنهاست

صدایش خسته و محزون

امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من

که می گوید پشیمان است

چرا دل را به او بسته

کجا او لایق آنست؟


ادامه دارد...





ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت توسط گوسان |

تو آن نه‌ای که دل از صحبت تو برگیرند

و گر ملول شوی صاحبی دگر گیرند

و گر به خشم برانی طریق رفتن نیست

کجا روند که یار از تو خوبتر گیرند

به تیغ اگر بزنی بی‌دریغ و برگردی

چو روی باز کنی دوستی ز سر گیرند

هلاک نفس به نزدیک طالبان مراد

اگر چه کار بزرگست مختصر گیرند

روا بود همه خوبان آفرینش را

که پیش صاحب ما دست بر کمر گیرند

قمر مقابله با روی او نیارد کرد

و گر کند همه کس عیب بر قمر گیرند

به چند سال نشاید گرفت ملکی را

که خسروان ملاحت به یک نظر گیرند

خدنگ غمزه خوبان خطا نمی‌افتد

اگر چه طایفه‌ای زهد را سپر گیرند

کم از مطالعه‌ای بوستان سلطان را

چو باغبان نگذارد کز او ثمر گیرند

وصال کعبه میسر نمی‌شود سعدی

مگر که راه بیابان پرخطر گیرند

سعدی، مصلح الدین؛ کلیات سعدی؛ از روی نسخه تصحیح شده محمدعلی فروغی؛ تهران: انتشارات میلاد، چاپ پنجم، 1383. غرل شماره231 خواتیم، صص 545-546.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت توسط گوسان |

دل زمیان جان و دل، قصد هوات می کند

جان به امید وصل تو،عزم وفات می کند

گرچه ندید جان و دل ازتو وفا به هیچ وقت

برسر صد هزار غم ،یاد جفات می کند

می نکند به صد قران تُرک کلاه دار چرخ

آنچ میان عاشقان بند قبات می کند

خسرو یک سواره را بر رخ نطع نیلگون

لعل تو طرح می نهد،روی تو مات میکند

جان و دلم به دلبری زیر و ربز همی کنی

واین تو نمی کنی بتا، زلف دوتات می کند

خود تو چه آفتی که چرخ از پی گو شمال ما

هر نفسی به داوری بر سر مات میکند؟

عطار از جفای تو می نکند سزای تو

خطّ تو خود به دست خودباتو سزات می کند


پ.ن. دیوان عطارنیشابوری به تصحیح سعیدنفیسی ،ویراستار کاظم مطلق، نشر آبان،چاپ اول86

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت توسط گوسان |

گویند که در طوس، گه شدّت سرما

از خانه به بازار همی‌شد زنکی زال

بگذشت به دکان یکی پیر حصیری

بر دل بگذشتش که " اگر نیست مرا مال،

تا چون دگران نَطْع خَرَم بهر تنعّم

آخر نگزیرد ز حصیری به همه حال."

بنشست و یکی کاغذکی چکسه برون کرد

- حاصل شده از کِدیه، بجوجو، نه به مثقال-

گفتا: "دَ دَ دَ هگز حصِصِیری سَرَه را چند

نی از لُ لُ لُخ وز کَکَنب وز نه نه نه نال؟"

شاگرد حصیری چو ادای سخنش دید

گفتش: "برو، ای قحبهء چونین به سخن لال!

تدبیر نمد کن، به نمدگر شو، ازیراک

تا نرخ بپرسی تو به دی‌ماه رسد سال!"

انوری

شفیعی کدکنی، محمدرضا؛ مفلس کیمیافروش: نقد و تحلیل شعر انوری؛ تهران: سخن، 1384.قطعه شماره 41، ص 203

+ نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389ساعت توسط گوسان |

دل من همی داد گفتی گوایی
که باشد مرا روزی از تو جدایی

بلی هرچه خواهد رسیدن به مردم
بر آن دل دهد هر زمانی گوایی

من این روز را داشتم چشم وزین غم
نبوده ست با روز من روشنایی

جدایی گمان برده بودم ولیکن
نه چندانکه یکسو نهی آشنایی

به جرم چه راندی مرا از در خود
گناهم نبوده ست جز بیگناهی

بدین زودی از من چرا سیر گشتی
نگارا بدین زود سیری چرایی

که دانست کز تو مرا دید باید
به چندان وفا اینهمه بیوفایی

سپردم به تو دل ندانسته بودم
بدین گونه مایل به جور و جفایی

دریغا دریغا که آگه نبودم
که تو بی وفا در جفا تا کجایی

همه دشمنی از تو دیدم ولیکن
نگویم که تو دوستی را نشایی

نگارا من از آزمایش به آیم
مرا باش تا بیش ازین آزمایی...


فرخی سیستانی؛ مجموعه اشعار؛ دبیر سیاقی، محمد(مصحح)؛ تهران: انتشارات زوار، چاپ ششم، تابستان 1380. ص. 394

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت توسط گوسان |